تبليغاتX
مرگ ماه
عشق

 

یاد بگذشته به دل ماند و دریغ

نیست یاری که مرا یاد کند

دیده ام خیره به ره ماند و نداد

نامه ای تا دل من شاد کند

 

خود ندانم چه خطایی کردم

که ز من رشته ی الفت بگسست

در دلش جایی اگر بود مرا

پس چرا دیده ز دیدارم بست؟

 

هر کجا می نگرم باز هم اوست

که به چشمان ترم خیره شده

درد عشقست که با حسرت و سوز

بر دل پر شررم چیره شده

 

گفتم از دیده چو دورش سازم

بی گمان زودتر از دل برود

مرگ باید که مرا دریابد

ورنه دردیست که مشکل برود

 

شعر گفتم که ز دل بردارم

بار سنگین غم عشقش را

شعر خود جلوه ای از رویش شد

با که گویم ستم عشقش را؟

 

در ببندید و بگویید که من

جز از او از همه کس بگسستم

کس اگر گفت چرا ؟ باکم نیست

فاش گویید که عاشق هستم

 

قاصدی آمد اگر از ره دور

زود پرسید که پیغام از کیست

گر از او نیست بگویید این زن

دیرگاهیست در این منزل نیست...


:
| *| نوشته شده در چهارشنبه 13 تیر1386 و ساعت 11:6 قبل از ظهر توسط ملیحه و مینا |

دوست

دوست واژه است

واژه ای که از لب فرشته ها چکیده است

دوست،نامه است

نامه ای که از خدا رسیده است

نامه های خدا همیشه خواندنی ست

توی دفتر فرشته ها

واژه قشنگ دوست

ماندنی ست...

 

راستی،دلت چقدر

آرزوی واژه های تازه داشت

دوست گُل ات رسید

واژه را کنار واژه کاشت

واژه ها کتاب شد...

 

دوستت همان دعای توست

آخرش دعای تو

         مستجاب شد

 

*******************

 

زیر گنبد کبود

زیر گنبد کبود

جز من و خدا کسی نبود

روزگار رو به راه بود

هیچ چیز

نه سفید و نه سیاه بود

با وجود این

مثل اینکه چیزی اشتباه بود

///

زیر گنبد کبود

بازی خدا

نیمه کاره مانده بود

واژه ای نبود و هیچ کس

شعری از خدا نخوانده بود

///

تا که او مرا برای بازی خودش

انتخاب کرد

توی گوش من یواش گفت:

«تو دعای کوچک منی»

بعد هم مرا

مستجاب کرد

///

پرده ها کنار رفت

خود به خود

با شروع بازی خدا

عشق افتتاح شد

سال هاست

اسم بازی من و خدا

زندگی ست

هیچ چیز

مثل بازی قشنگ ما

عجیب نیست

بازیی که ساده است و سخت

مثل بازی بهار با درخت

///

با خدا طرف شدن

کار مشکلیست

زندگی

بازی خدا و یک عروسک گلی ست

 

************************

 

دختری دلش شکست

دختری دلش شکست

رفت و هرچه پنجره

رو به نور بود

بست

///

رفت و هرچه داشت

یعنی آن دل شکسته را

توی کیسه ی زباله ریخت

پشت در گذاشت

///

صبح روز بعد

رفتگر

لای خاک روبه ها

یک دل شکسته دید

ناگهان

توی سینه اش پرنده ای تپید

چیزی از کنار چشم های خسته اش

قطره قطره بی صدا چکید

///

رفتگر برای کفتر دلش

آب و  دانه برد

رفت و تکه های آن دل شکسته را

به خانه برد

///

سال هاست

توی این محله با طلوع آفتاب

پشت هر دری

یک گل شقایق است

چون که مرد رفتگر

سال هاست

عاشق است

 

منبع: کتاب چای با طعم خدا      سروده ی عرفان نظر آهاری

 


:
| *| نوشته شده در یکشنبه 12 فروردین1386 و ساعت 2:15 بعد از ظهر توسط ملیحه و مینا |
ماه
آخرین ماه

 

ماه را دیدم ، دامنی داشت سیاه...


:
| *| نوشته شده در چهارشنبه 24 آبان1385 و ساعت 7:50 بعد از ظهر توسط ملیحه و مینا |
هنوز...

زیر خاکستر ذهنم باقیست ،

 آتشی سرکش و سوزنده هنوز...

یادگار است ز عشقی سوزان ، که بود گرم و فروزنده هنوز...

عشق همان گونه که بنیان مرا سوخت ، از ریشه و خاکستر کرد

غرق در حیرتم از اینکه چرا ، مانده ام زنده هنوز

 

گاهگاهی که دلم می گیرد

پیش خود می گویم :

آنکه جانم را سوخت، یادی آرد از این بنده هنوز؟؟؟

 

سخت جانی را بین که نمردم از هجر

مرگ صد بار به از بی تو بودن باشد...

 

گفتم از عشق تو من خواهم مرد

چون نمردم ، هستم پیش چشمان تو شرمنده هنوز!

گرچه از فرط غرور اشکم از دیده نریخت

بعد تو لیک ، پس از آن همه سال

کس ندیده به لبم خنده هنوز...

 

گفته بودند که از دل برود یار چو از دیده برفت ،

سال هاست که از دیده برفتی لیکن

دلم از مهر تو آکنده هنوز...

 

دفتر عمر مرا، دست ایام ورق ها زده است

زیر بار غم عشق قامتم خم شد و پشتم بشکست

در خیالم اما

همچنان روز نخست ، تویی آن قامت بالنده هنوز...

در قمار غم عشق

دل من بردی و با دست تهی ، منم آن عاشق بازنده هنوز...

آتش عشق پس از مرگ نگردد خاموش

گر که گورم بشکافند عیان می بینند

زیر خاکستر جسمم باقی ست

آتشی سرکش و سوزنده هنوز...!!!

 

 


:
| *| نوشته شده در دوشنبه 24 مهر1385 و ساعت 10:0 قبل از ظهر توسط ملیحه و مینا |
گاهی سکوت واژه ی گویایی ست...

                                           

بی قرار توأم و در دل تنگم گله هاست

آه بی تاب شدن عادت کم حوصله هاست

 

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست

 

آسمان با قفس تنگ چه فرقی دارد

بال وقتی قفس پر زدن چلچله هاست

 

بی تو هر لحظه مرا بیم فرو ریختن است

مثل شهری که به روی گسل زلزله هاست

 

باز می پرسمت از مسئله ی دوری و عشق

و سکوت تو جواب همه ی مسئله هاست...!!!


:
| *| نوشته شده در جمعه 24 شهریور1385 و ساعت 7:56 قبل از ظهر توسط ملیحه و مینا |
از دل نرود...

سایه روشن

       تا تو رفتی همه گفتند:                

                         " از دل برود هر آنکه از دیده برفت "

                                    و به ناباوری و غصه ی من خندیدند...

آه ای رفته سفر

که دگر باز نخواهی برگشت

کاش

     می آمدی و می دیدی

                   که در این عرصه ی دنیای بزرگ

                                       چه غم آلوده جدایی هاییست

 

                                         و بدانی که...

                                                      از دل نرود هر آنکه از دیده برفت...!!!

 

 

 


:
| *| نوشته شده در شنبه 11 شهریور1385 و ساعت 12:39 بعد از ظهر توسط ملیحه و مینا |
فانوس...
              بدون شرح

 

 

گاهی زیر نور شمع  میشود چیزهایی دید که زیر نور خورشید همیشه پنهان است !!!


:
| *| نوشته شده در جمعه 3 شهریور1385 و ساعت 1:2 قبل از ظهر توسط ملیحه و مینا |
عروسک چوبی...

 

نشسته بود کنج اتاق و زل زده بود به عروسک چوبی گوشه تاقچه ، می تونست تموم دنیای کودکی شو تو چشمای چوبی عروسک ببینه...چقدر دلش تنگ شده بود واسه بچگی هاش ، واسه روزایی که از دنیا فقط عروسک بازی و قصه های شیرین کودکانه شو می شناخت...

به خودش که اومد دید چقدر با اون دخترک پاک و زلال دوران کودکیش غریبه شده ، به خودش که اومد دید چقدر بدبخت شده ، دل پاک و مهربونش چقدر سیاه شده ...

واقعا مقصر کی بود ؟ نامردی روزگار؟ روح کثیف جامعه؟ بی غیرتی پدر و مادرش؟ یا...

صدای در پوسیده ی اتاق رشته ی افکارشو پاره کرد ، از قیافه ی نحس و چندش آور پدرش میون قاب در داشت حالش به هم می خورد ، با دیدن یه بسته پول تو دستای بی غیرت پدرش خیلی زود معنی برق نگاهش رو فهمید...

بعد از این همه مدت ، حالا دیگه خوب می فهمید فروخته شدن یعنی چی؟!!!


:
| *| نوشته شده در شنبه 28 مرداد1385 و ساعت 7:12 قبل از ظهر توسط ملیحه و مینا |
فریاد خاموش

صورتش شده بود غرق اشک ، دیگه گریه هاش دست خودش نبود ، دنبال جایی می گشت که بتونه با صدای بلند گریه کنه ، یه جایی که بتونه از ته دل فریاد بزنه ، دلش می خواست می تونست و با تمام قدرت می زد توی گوش سرنوشت...

حالا دیگه صدای خورد شدن غرورش رو زیر پاهای زمونه می شنید ، حالا دیگه با دوتا چشمای خودش اون روی زندگی رو داشت می دید ، حالا دیگه خسته ی خسته بود...

اتفاقات اون روز ، صدای سرد و پر از غرور دکتر ، نگاه های سرد و ملتمسانه ی پسرش تا ته قلبش رو به آتیش می کشید...برای هزارمین بار صدای نحس خودشو شنید که می گفت:" آقای دکتر توان پرداخت هزینه عصب کشی دندونای پسرم رو ندارم ، پس راه دوم رو انتخاب کنید ، بکشیدش!!!"

چقدر نگاه بی تفاوت و مغرورانه ی دکتر عصبانی اش می کرد ولی خودش خوب می دونست که مثل همیشه باید اعتراضشو به این دنیا ، به این روزگار و به این جور آدما تو دلش خفه کنه...

احساس می کرد داره زیر معصومیت نگاه پسرش جون میده ، احساس می کرد داره زیر التماس چشمای پسرش می شکنه ولی..........

حالا دیگه گریه نمی کرد ، فقط سکوت کرده بود...!!!


:
| *| نوشته شده در جمعه 27 مرداد1385 و ساعت 0:7 قبل از ظهر توسط ملیحه و مینا |
چرا مرگ ماه...؟؟؟

یکی پرسید:« چرا مرگ ماه ؟ مگه ماه هم میمیره...!!!»

 

...آخه خودت بگو ، توی دنیایی که آدماش دیگه به غربت آسمون فکر نمی کنند ، توی دنیایی که آدماش خیلی راحت

حرمت گل یاس رو زیر پا می ذارن...توی دنیایی که همین آدما ، نمی تونن معصومیت رو تو چشمای پر از اشک یه کودک بخونن ، توی دنیایی که آدماش اینقدر سنگ شدن که خیلی راحت با چکمه های کثیفشون ، دلای پاک و مقدس بچه ها رو زیر پاشون له می کنن ، چرا ماه نباید بمیره ؟ اصلا زنده بمونه که چی ؟ دل خوش کنه به کی ؟ به این آدما؟؟؟

ماه شاید نمرده باشه ولی داره نفس نفس می زنه...می دونی مقصر کیه ؟ مقصر منم ، مقصر تویی ، مقصر ماییم که بی ا جازه  نام انسان رو ، رو خودمون می ذاریم...

به نظرم خیلی ها فقط آدمند ولی انسان نیستند ...انسان واژه ایه که هر آدمی لیاقت به دوش کشیدنشو نداره ...

 

 خوب نگاه کن ، ببین کار دنیامون به کجا رسیده ، آدمایی که توی تمام عمرشون بوی از انسانیت نبردن حالا دم از دموکراسی می زنن...آدمایی که از الفبای انسانیت اصلا هیچی نمی دونن حالا واسه دنیا از عدالت اجتماعی میگن ، از حقوق بشر حرف میزنن... به نظرت خنده دار نیست ؟...من فکر می کنم انسان که هیچ ، اینا آدم هم نیستند...

 

آخه دنیایی که توش پس ازانسانیت حالا آدمیت هم مرده باشه ، تو بگو ، ماه نباید دلش بگیره ؟ نباید گریه کنه ؟ نباید نفس نفس بزنه ؟ حق نداره آرزوی مرگ کنه؟؟؟..........

 

 


:
| *| نوشته شده در پنجشنبه 19 مرداد1385 و ساعت 9:49 قبل از ظهر توسط ملیحه و مینا |
خسته ترین...

 

این منم خسته در این کلبه ی تنگ 

 

          جسم درمانده ام از روح جداست

       

                        من اگر سایه ی خویشم، یا رب،

            

                                                روح آواره ی من کیست؟ کجاست؟....

 


:
| *| نوشته شده در چهارشنبه 18 مرداد1385 و ساعت 6:32 قبل از ظهر توسط ملیحه و مینا |
عبور...

 

سخن از ماندن نیست

                    من و تو رهگذریم

                                   راه طولانی و پر پیچ و خم است

            

              همه باید برویم،

              تا افق های وسیع

                                      تا به آنجا که محبت پیداست...

 


:
| *| نوشته شده در چهارشنبه 11 مرداد1385 و ساعت 10:52 بعد از ظهر توسط ملیحه و مینا |
برای لبنان...
 

 marge gol...

 

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

وای ، جنگل را بیابان می کنند

      دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند

هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا

                             آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند.......

 

صحبت از پژمردن یک برگ نیست

فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست

فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست

فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست

           در کویری سوت و کور

          در میان مردمی با این مصیبت ها صبور

                             صحبت از مرگ محبت...مرگ عشق

                                                      گفتگو از مرگ انسانیت است..........

 


:
| *| نوشته شده در چهارشنبه 11 مرداد1385 و ساعت 5:59 بعد از ظهر توسط ملیحه و مینا |
 من اینجا بس دلم تنگ است...

بی سبب دلتنگم

                 باز هم گویا در جایی دور

                 قطره ی باران ، تشنه ی دیدن دریایی پر همهمه و موج

                                                                                  به مرداب افتاد...

 


:
| *| نوشته شده در چهارشنبه 11 مرداد1385 و ساعت 4:57 بعد از ظهر توسط ملیحه و مینا |
پاروهای شکسته...

سوار بر موج

دستی بر گیسوان ساحل داشت

                             دستی بر پاروهای شکسته...

تورهای خیسش را

                        پهن کرد و قایقش را

                               به سمت ساحل راند

        تا در کلبه ای بارانی ، خستگی خود را

                                                        بر زمین بگذارد

ره آوردش

             دستانی پر تاول بود و چند ماهی ابری...


:
| *| نوشته شده در چهارشنبه 11 مرداد1385 و ساعت 4:51 بعد از ظهر توسط ملیحه و مینا |

k" href="http://www.irtheme.blogfa.com">irtheme.Blogfa.com

parsir.com